۲۲ آبان, ۱۳۹۷

بهش می گن آقا سید اما، من می گم یک بازاریاب حرفه ایی!

بهش می گن آقا سید! اما از نظر من اون یک بازاریاب حرفه ایی هست! یادمه تو یک کتاب به محتوای جالبی برخورده بودم مبنی بر این که اگه قراره بازاریاب حرفه ایی بشی باید یاد بگیری که از تمام توان بالقوه خودت استفاده کنی!!! آقا سید هم همین جوری بود. یادمه اون روز برای خرید کفش به جای باغ سپهسالار پر زرق و برق با راهنمایی چند نفر رفتم نزدیک بازار. یه جایی تو ناصر خسرو. از اون محله های شلوغ تهران اما، پر از مهربونی… می گفتند آقا سید تمام مدل کفش هایی رو که تو باغ سپهسالار می خوای داره فقط فرقش این که مغازه اش تو اون خیابون پر اسم و آوازه نیست، ارزون تر هم می ده چون اجاره یه زیر زمین ته یک پاساژ قدیمی خیلی کمتره، البته پشت ویترین های پر زرق و برق هم کفش ها رو نچینده اما، اگر صد مدل رو هم بگی می ره برات میاره! خسته نمی شه… تو این گرونی چی بهتر از این می تونست من رو ترغیب کنه که پول کمتری خرج کنم و به جاش یه دونه از این کفش های خوشگل باغ سپهسالار رو داشته باشم؟! از اون مدل های قشنگ که بوی چرمش دل آدم رو آب می کنه!

 

اون یک بازاریاب موفق هست! من که شرمنده اش شدم…

آقا سید یا آقای بازاریاب خاطره من، خیلی مهربون بود. اون یک بازاریاب موفق بود. طرز برخوردش با مشتری فوق العاده بود. هر بار که من نشونی کفشی رو می دادم قشنگ گوش می داد مثل برخی از کاسب های باغ سپهسالار نبود که کلا سرشون تو گوشی هست و با هان یا چی جواب می دهند اخه اون یک بازاریاب حرفه ایی بود که حرف مشتری رو پی گیری می کرد! می گفتم چرم باشه و اون دنبال کفش های چرم می رفت. می گفتم چرمی که پاشنه اش از سه سانت بیشتر نباشه و اون هم تمام کفش های سه سانت چرمی رو نشونم می داد. می گفتم رنگش این باشه، زیره کفش اون باشه و خلاصه تا به خودم اومدم دیدم بنده خدا یک کوه کفش رو جلوی من گذاشته!!! و با مهربونی و یه لحنی که من رو می برد به زمان های خیلی قدیم گفت: دخترِ حاجی هر چی می خوای بگو من برات میارم…

چه طور خسته نشده بود…؟؟؟ من که شرمنده اش شدم.

 

از همه توانم که می تونم استفاده کنم!

اون مانند هر بازاریاب موفق هدف داشت. دلش می خواست مشتری راضی باشه، به قول خودش شاید نتونه یک مغازه با کلاس رو تو خیابون باغ سپهسالار اجاره کنه اما، می تونه از همه توان خودش برای راضی کردن مشتری استفاده کنه. مانند یه بازاریاب حرفه ایی خوش برخورد بود. خوب به خواسته های مشتریانش گوش می داد. همون طور که می دونید یک بازاریاب حرفه ایی به گوش دادن خیلی اهمیت می ده. مانند تمام بازاریاب هایی که موفق هستند پشتکارش هم خوب بود و از صبح زود مغازه رو باز کرده بود نه مثل بقیه کفش فروشی ها که تازه سر ظهر یادشون می افته باید کرکره مغازه رو بالا بکشن…

هر بار که صورت مهربون اون پیرمرد رو نگاه می کردم یاد این جمله می افتادم که شاه کلید موفقیت هر بازاریاب هست:

اگر به هر دلیلی نمی تونی محیط کار خودت رو عوض کنی، خودت رو که می تونی تغییر بدی… حداقل از تمام توانت استفاده کن!!!

 

 

ممکن است به مقاله های زیر علاقمند باشید:

دیدگاه خود را ارسال کنید

نام خود را وارد کنید
دیدگاه خود را وارد نمایید.

برای امنیت، استفاده از سرویس reCAPTCHA گوگل مورد نیاز است که موضوع گوگل است Privacy Policy and Terms of Use.

اگر با این شرایط موافقید، لطفا here کلیک کنید.